تبليغاتX
آسمان همیشه آبیست ...
... بیا تا گل برافشانیم و

 پلکهای خسته ام را که می گشایم چیزی در وجودم می شکند.

نگاهم به چشمان همیشه بیدار پنجره گره می خورد. (باز باران می بارد) و حسی ناشناخته همراه با حرکت آرام و زیبای قطره ها در وجودم جنبشی مبهم را به ارمغان می آورد.

ناخواسته از جا برمی خیزم و فاصله ام را با زلال باران کم و کمتر می کنم.

نمی دانم چرا دلم نمی خواهد در به روی مهمان ناخوانده ام بسته بماند!؟

رطوبتی دلچسب کف دستهایم را از پاکی پر می کند.

دو قطره اشک از روی گونه هایم سر می خورد و در میان هزاران قطره بی قرار گم می شود.

زیر لب آهسته زمزمه می کنم ((باران باران))

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/08/10ساعت 8:36  توسط ر.جمشیدی  | 

لحظه ها جاری شدند
یک به یک خالی شدند ....
لحظه ای در اوج بیداری ...
لحظه ای در عمقِ بیزاری...
لحظه هایی
با دلی شاد و لبی خندان
لحظه هایی
با دلی غمناک و گریان
....

... و من....
سوارِ اسب تقدیر
همچنان، می سرودم
ندامت، حاصلِ رنج است.
ندامت، درد ِ بی درمانِ رسوائی ست.
ندامت، سایه ی شوم ِ گناه است.
ندامت، پاره ی عمری تباه است.
و صداقت
واژه ای گویا
لحظه ای زیبا
رؤیت معشوق
از ورای دیده ای تر بود ...
... چشم من چون ابر
گونه ام چون سیل
و صدایم ......
مویه ی غمناک آخر بود.
... لحظه ها بود...
... روزها بود...
... سالها بود....
ذهنِ من شیشه
کلامم کور
و دلم
آینه ای تَر بود.
....

در نهایت..... از ازل
تا روزِ آخر....
هر چه بود
این لحظه های عمرِ من بود. ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/23ساعت 18:30  توسط ر.جمشیدی  | 

یکی از خدا پرسید خدایا چطور می توان بهتر زندگی كرد؟ خدا جوب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال‌ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه‌ای انداز. شك‌هایت را باور نكن و هیچگاه به باورهایت شك نكن ... زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید كه چطور زندگی كنی

هميشه سعي کن چيزي روکه دوست داري بدست آوري و گرنه مجبوري چيزي ر وکه بدست آوردي دوست داشته باشي

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/06ساعت 17:48  توسط ر.جمشیدی  | 

 رهایم کردی و رهایت نکردم!
گفتم حرف دل یکی ستّ
هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی،
کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری
منتظرت خواهم ماند!
چشمهایم را بر پوزخند این آن بستم
و چهره ی تو را دیدم!
گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم
و صدای تو را شنیدم!
دلم روشن بود که یک روز،
از زوایای گریه هایم ظهور می کنی!
حالا هم،
از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم!
فقط کمی نگران می شوم!
می ترسم روزی در آینه،
تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند
و تو از غربت بغض و بوسه برنگشته باشی!
تنها از همین می ترسم ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/07/01ساعت 15:23  توسط ر.جمشیدی  | 

 دیگر هیچ فرقی نمی کند....
 آسمان قد پیاله باشد یا دریا ....
 حتی اگر پشت در خانه ات یک جفت کفش ببینم
 نمی پرسم دستان چه کسی برایت
 یاس و انار و کبوتر آورده بود ....
 می روم حوالی علاقه ی خلوت آن سال ها
 می روم دنبال کسی که با من تا نور می اید
 با من تا ستاره
 با من تا نهايت ، تا دریا
می روم و دیگر نمی پرسم
سهم من از این همه سبز که سرودم چیست .....
حالا می توانم لباس های سبزم رابیرون بیاورم
 و سیاه بپوشم
 می توانم ....تمام ستاره های سبز را با تفنگ ساچمه ای هدف بگیرم
 دیگر نه رد پای پروانه را دنبال می کنم
 نه دلواپسي هاي ناخود اگاه را كه برايت پر ميكشيد .......
 همه چیز مال خودت
 سه شنبه و دی و انار و کلمه .....
 
 تمام روزهای باران را از آستین آسمانت خشک کن
 نام مرا هم در کوچه ای بن بست تنها بگذار و برو ....
حالا یک فنجان قهوه برای خودت بریز...
 نه... انگار صدای گریه ای غریب
 از قصه های سفید 
 ایینه ات را خاموش می کند....
 تو قهوه ات را بنوش
..............................

حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم
 نه به صدا
 نه به سکوت....
 صدایی که مرا با نام دیگری می خواند
و سکوتی سبز  که در آخرین شب پاییز جا مانده است
 آه ، دریچه ی آفتاب .... کبوتران سوخته ات ، بریده بریده
از آسمان می بارند ....
 دلهره روی صورت من رنگ می بازد ....دریا خاکستر می شود
 رؤیاهایم بوی دود می گیرد
 به یاد بیاور
 گفته بودم ....
 خیلی صبورم که هنوز هم
 می نشینم
و از ته ایینه برایت انار می چینم
 اما دیگر نه انار و علاقه
 نه علاقه و اقاقی
نه پنج شنبه قد کشیده به سمت چراغ
نه روز به خیر و خداحافظ
خاموشت کرده ام ....
 نام من پرنده شد و پرید
 و نام تو ، ستاره ی سبز من
 با خاکستر کبوتران سوخته ....آهسته وزید
من آلوده بودم
آلوده ی جزر ومد صدایت
 و تو برای دست کشیدن به پوست من
 انگشت هایت را
 گم کرده بودی
سه روز از مرگ من گذشت ...
 حالا اندامم را در ایینه غسل می دهم
 و با هر چه بود و نبود این گنبد کبود ، بدرود.....

بدرود ....

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 15:10  توسط ر.جمشیدی  | 

 تو اگر لب تر کنی
 دیر یا زود
 بارانی ام را می پوشم
و به دیدن باران های تمام روزهای هفته از سال نیامده می روم
 به خاطر تو ، مخاطب
دیر یا زود
 آسمان را جواب می کنم ، دریا راخراب
تو فقط لب تر کن
آه ، چه قدر خوبم من در این ساعت خوابیده
چه قدر خوبم
 وقتی که می گویی
 مراقب دختری که ته ایینه ات شاعر می شود باش
 چه قدر خوبم
 وقتی که هر چند بی برواز ، بی واژه ، بی اتفاق
اما هستی
 سبز و ساده و آرام
 می نشینی و از خورشید عریان دوشنبه ها حرف می زنی
 که ترس از سفر کبودش می کند
 و از هلال ماهی
 که در ایینه ام کاشته ام
 و ناشنیده می دانی
هر سال زمستان پر از عطر بابونه می شود
 نگاهم می کنی
دهانم طعم آبی می گیرد
 نگاهم می کنی
 آسمان بنفش می شود
بنفشه می بارد
دریا طعم نارنج می گیرد
نارنجی می شود
 نگاهم می کنی
 ساعت بیدار می شود
 عقربه ها راه می افتند
 به هشتاد می رسند
نگاه تو روی نت سی قفل می کند
 نگاه من کلید سل می شود
قفل را باز می کند
آه ، چه قدر خوبم
وقتی که بی برواز ، بی واژه ، بی اتفاق
 اما هست

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 9:40  توسط ر.جمشیدی  | 

گاهی که رنگ چشمان تو را گم می کنم ...  پاییز می شوم ... و باد لهجه ای زرد  کشان کشان  هلم می دهم تا سنگسار علاقه .....همین کافی نیست که پلک نزنی ، گلم ؟
حالا شب به نیمه های عقربه می رسد ، و من فکر می کنم دیروز سر انگشت پنجره  روی کدام سطر کوچه بود ، که پاورچین و ساده به آغوش تو ریختم
 راستی ، کجای شب بودی که خواب زمستان سفید شد ؟
پنجره پیش بینی کرده بود  مرا که ببوسی برف می گیرد  حالا در عمق زمستان کبوتری با آوازی از جنس سیب
روی لب هایم آشیانه کرده  کبوتری سبز که در ایینه پرواز می کند چشم به راه کدام واژه از دهان دریایی ؟
 باور کن ...
 هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده  نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور
به من نگاه کن
 امروز پنجم پنجره است
 و من اندازه ی همین آسمان برهنه
دوستت دارم ....


 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/05/31ساعت 9:39  توسط ر.جمشیدی  | 

جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد

ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد

بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم

مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد

شاید این باغچه ده قرن به استقبالت

فرش گسترده و در دست گلایل دارد

تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز
ماه مخفی شدنش نیز تعادل دارد
کودکی فال فروش است و به عشقت هر روز

می خرم از پسرک هر چه تفال دارد

یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت

یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد

هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها

تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...

 
+ نوشته شده در  جمعه 1387/05/25ساعت 16:29  توسط ر.جمشیدی  | 

در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است
و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در
حسرت......
       و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید.........
                                  که باید رفت و شاید ، ماند
در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟
در این دنیا که چون دل بر کسی بندی
       به ترفندی ..... همه دل بستگی هایت ......حبابی پوچ برآب است
چه باید کرد؟
من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه،
وانفسا
به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که
میدانم و می ترسم
میترسم..........
میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد
و بیزارم از این دل بستن و کندن
از این ماندن ولی رفتن
وزین عشق پر از نفرت
از این سرگشتگی هایم
از این دنیا، از این تکرار بیهوده و لیکن سخت
پا برجا.....
چه بیزارم،
چه بیزارم از این ماندن
و این گه گاه و گاهی ها
و شایدها
چه بیزارم از این ...... بي وفايي ها ... بي مراميها.....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/13ساعت 18:39  توسط ر.جمشیدی  | 

كاش ميدانستي، بعد از آن دعوت زيبا
   به ملاقات خودت
           من چه حالي بودم
                   خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد
پلك دل باز پريد
    من سراسيمه به دل بانگ زدم
             آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز
                        خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت
                                   هر چه باشد، بلد راه تويي
ما يك عمر بدين خانه نشستيم وتو
      تنها رفتي
              بغض در راه گلو گفت:
                   مرحمت كم نشود
                      گويا با من بنشسته دگر كاري نيست
جاي ماندن چون دگر نيست،
           از اينجا بروم
            مژده دادم به نگاهم، گفتم:
                        نذر ديدار قبول افتاده است
و تپش هاي دلم را گفتم:
        اندكي آهسته، آبرويم نبري
                عقل، شرمنده به آرامي گفت:
                              راه را گم نكنيم!!
خاطرم خنده به لب گفت: نترس
         نگران هيچ مباش
                سفر منزل دوست،
                               كار هر روز من است
چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد
.......
وه چه روياي قشنگي ديدم
           خواب، اي موهبت خالق پاك
                                    خواب را دريابم
                          كه تو در خواب، مرا خواهي خواست
                                      كه تو در خواب، مرا خواهي خواند
                                               و تو در خواب، به من خواهي گفت:
                                                     تو به ديدارمن آی ....
آه، كاش ميدانستي
بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت
        من چه حالي دارم
                  پلك دل باز پريد
                                خواب را دريابم
                                           من به ميهماني ديدار تو مي انديشم...

                                           من به ميهماني ديدار تو مي انديشم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/03/20ساعت 14:32  توسط ر.جمشیدی  |