|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
لحظه ها جاری شدند در نهایت..... از ازل |
||
|
|
|
|
|
یکی از خدا پرسید خدایا چطور می توان بهتر زندگی كرد؟ خدا جوب داد: گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر، با اعتماد زمان حالات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو. ایمان را نگهدار و ترس را به گوشهای انداز. شكهایت را باور نكن و هیچگاه به باورهایت شك نكن ... زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید كه چطور زندگی كنی
هميشه سعي کن چيزي روکه دوست داري بدست آوري و گرنه مجبوري چيزي ر وکه بدست آوردي دوست داشته باشي |
||
|
|
|
|
|
رهایم کردی و رهایت نکردم! گفتم حرف دل یکی ستّ هفتصدمین پادشاه راهم اگر به خواب ببینی، کنار ِ کوچه ی بغض و بیداری منتظرت خواهم ماند! چشمهایم را بر پوزخند این آن بستم و چهره ی تو را دیدم! گوشهایم را بر زخم زبان این آن بستم و صدای تو را شنیدم! دلم روشن بود که یک روز، از زوایای گریه هایم ظهور می کنی! حالا هم، از دیدن این دو سه موی سفید آینه تعجب نمی کنم! فقط کمی نگران می شوم! می ترسم روزی در آینه، تنها دو سه موی سیاه منتظرم باشند و تو از غربت بغض و بوسه برنگشته باشی! تنها از همین می ترسم ...
|
||
|
|
|
|
|
دیگر هیچ فرقی نمی کند.... حالا دیگر نه به سبز ایمان دارم بدرود ....
|
||
|
|
|
|
|
تو اگر لب تر کنی |
||
|
|
|
|
|
گاهی که رنگ چشمان تو را گم می کنم ... پاییز می شوم ... و باد لهجه ای زرد کشان کشان هلم می دهم تا سنگسار علاقه .....همین کافی نیست که پلک نزنی ، گلم ؟ حالا شب به نیمه های عقربه می رسد ، و من فکر می کنم دیروز سر انگشت پنجره روی کدام سطر کوچه بود ، که پاورچین و ساده به آغوش تو ریختم راستی ، کجای شب بودی که خواب زمستان سفید شد ؟ پنجره پیش بینی کرده بود مرا که ببوسی برف می گیرد حالا در عمق زمستان کبوتری با آوازی از جنس سیب روی لب هایم آشیانه کرده کبوتری سبز که در ایینه پرواز می کند چشم به راه کدام واژه از دهان دریایی ؟ باور کن ... هیچ ستاره ای قبل از آسمان متولد نشده نخ بادبادک نگاهت را پایین بیاور به من نگاه کن امروز پنجم پنجره است و من اندازه ی همین آسمان برهنه دوستت دارم ....
|
||
|
|
|
|
|
جمعه ها طبع من احساس تغزل دارد ناخودآگاه به سمت تو تمایل دارد بی تو چندیست که در کار زمین حیرانم مانده ام بی تو چرا باغچه ام گل دارد شاید این باغچه ده قرن به استقبالت فرش گسترده و در دست گلایل دارد تا به کی یکسره یکریز نباشی شب و روز می خرم از پسرک هر چه تفال دارد یازده پله زمین رفت به سمت ملکوت یک قدم مانده زمین شوق تکامل دارد هیچ سنگی نشود سنگ صبورت ، تنها تکیه بر کعبه بزن ، کعبه تحمل دارد...
|
||
|
|
|
|
|
در این دنیا که گه تاریک و گه سرد است و ناگه می شود لبریز اندوه و همان گه غرق در حسرت...... و گه گاهی ، هر از گاهی میان باید و شاید......... که باید رفت و شاید ، ماند در این دنیا که باید بود؟ چه باید کرد؟ در این دنیا که چون دل بر کسی بندی به ترفندی ..... همه دل بستگی هایت ......حبابی پوچ برآب است چه باید کرد؟ من آواره خسته، در این دنیا، در این ویرانه، وانفسا به دنبال چه میگردم نمی دانم، و یا شاید که میدانم و می ترسم میترسم.......... میترسم از این ظلمت، از این تاریکی بی حد و بیزارم از این دل بستن و کندن از این ماندن ولی رفتن وزین عشق پر از نفرت از این سرگشتگی هایم از این دنیا، از این تکرار بیهوده و لیکن سخت پا برجا..... چه بیزارم، چه بیزارم از این ماندن و این گه گاه و گاهی ها و شایدها چه بیزارم از این ...... بي وفايي ها ... بي مراميها..... |
||
|
|
|
|
|
كاش ميدانستي، بعد از آن دعوت زيبا به ملاقات خودت من چه حالي بودم خبر دعوت ديدار، چو از راه رسيد پلك دل باز پريد من سراسيمه به دل بانگ زدم آفرين قلب صبور، زود برخيز عزيز خاطرم را گفتم: زودتر راه بيفت هر چه باشد، بلد راه تويي ما يك عمر بدين خانه نشستيم وتو تنها رفتي بغض در راه گلو گفت: مرحمت كم نشود گويا با من بنشسته دگر كاري نيست جاي ماندن چون دگر نيست، از اينجا بروم مژده دادم به نگاهم، گفتم: نذر ديدار قبول افتاده است و تپش هاي دلم را گفتم: اندكي آهسته، آبرويم نبري عقل، شرمنده به آرامي گفت: راه را گم نكنيم!! خاطرم خنده به لب گفت: نترس نگران هيچ مباش سفر منزل دوست، كار هر روز من است چشم بر هم بگذار، دل تو را خواهد برد ....... وه چه روياي قشنگي ديدم خواب، اي موهبت خالق پاك خواب را دريابم كه تو در خواب، مرا خواهي خواست كه تو در خواب، مرا خواهي خواند و تو در خواب، به من خواهي گفت: تو به ديدارمن آی .... آه، كاش ميدانستي بعد از اين دعوت زيبا به ملاقات خودت من چه حالي دارم پلك دل باز پريد خواب را دريابم من به ميهماني ديدار تو مي انديشم... من به ميهماني ديدار تو مي انديشم... |
||